X
تبلیغات
    دل بريدم از تمام زندگيم... - به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم ... شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم ...
    دل بريدم از تمام زندگيم...
خلاصه اینکه کاش برمیگشتم به ده سال پیش.از اول و به نوعی دیگه میساختمش ... نه اینطور! گلایه ازش دارم

                   

چهارشنبه پنجم خرداد 1389
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم ... شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم ...
 

حس می کنم بازیگری را دوست می داری

چون با منی و دیگری را دوست می داری ...

جا ماندن دل باکی نیست ... مبادا وا بماند دل ...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

+ 19:57 توسط من .... از قدیم ..... پرنده ی مهاجر